شعر و مطالب عاشقانه
از کنار شکوفه ها که رد می شوم
خیره به آنها، می اندیشم که تا چند سال باز شدن غنچه های بهاری را خواهم دید
آندره ژید آرزو میکرد "تهی تر از هر آرزویی" دنیا را وداع گوید...چه دست نیافتنی
با این هوا، با این سکوت...آرام گرفته ام
تصمیم گرفته ام مبارزه با "زمان" را کنار بگذارم
دست های خود را به نشانه ی تسلیم بالا برده ام...آنقدر بالا که همه بتوانند ببینند
حوصله ی مبارزه با چیزهای بی ارزش را ندارم
افتخارات پوشالی دیگر برایم درخششی ندارند
تصور می کنم سرمایه ام برای زیستن پربار است
حتی بدون بسیارها....
آرزو کرده ام که بدانم چه می خواهم...
رو به
زمینم،
پشت به
آسمون...
یکی بیاد منو پشت و رو کنه!
پ.ن۱: لطفاً!
پ.ن۲: خوک ها به دلیل فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمون نیستن...
پ.ن۳: بارون، آسمونو به زمین نزدیک میکنه...
گاه می اندیشم از جنس آبم
فکرهایم پیداست
می هراسم نیز گاه
نکند دستی گل آلود مرا...
پ.ن: حباب نباشیم...حباب نسازیم...
نمیداند اما
همچو مرداب
وامانده در جای خویشم...

پ.ن: روزهاست دریافته ام کوه وجودم، "صاد" صلابتش را از اوج حقارتم به "سین" قرض داده است..